سوال بی پاسخ...

صبح شده بود و خورشید در آسمان

                 خواب بس بود

      چشمانم را گشودم

سوال آن روز من این بود...

         دلیل بودنت در چیست؟

     خورشید رادیدم

رو به او کردم

     صورتم با آفتاب گرمش تازه شد

          از بزرگی ، جلال و عظمتش غرق در حیرت شدم

                                       خود را در برابرش هیچ دیدم

با این حال پرسیدم :

دلیل بودنت در چیست؟

پاسخ داد :

               تمام هستی ات وابسته است بر من

دلیل بودنم در توست

  نفهمیدم پاسخش را من

   دلیل بودنش در من؟!

جواب را خوب ندانستم

   چرایش را نپرسیدم...

                  نمیدانم...        

                             نپرسیدم...

راه میرفتم...

           خاک را دیدم...

درست در زیر پایم بود...

در فکر فرو رفتم...

    ا و که چنین زمین در دستانش قرار دارد

 حال اینگونه متواضع در زیر پایم؟

رو به او کرده از او پرسیدم...

         دلیل بودنت در چیست؟

 پاسخش این بود

      دلیل بودنم در توست

    پرسیدم چرا اینگونه میگویی؟؟؟

گفت دوست دارم  چرا چرایش را گویم لیک...

برو در جای دیگر جو...

                 دلیل من در توست...

ندانستم چه میگوید خاک...

راه میرفتم...

سایه ای افکنده شد بر خاک...

سرم را بالا بردم

ابر را دیدم

پس از او پرسیدم:

دلیل بودنت در چیست؟

باز همان پاسخ...

   دلیل بودنم درتوست...

دلیلش را باز پرسیدم!

              نفهمیدم ، دلیل بودنت در چیست؟!

باز پاسخ داد دلیل بودنم در توست

          چرایش را از او من خواستم

گفت برو در جای دیگر جو...

         برو من کار ها دارم

         هرچه باشد ساعتی کار کردن

        خواهد ارزید به هزاران سال حرف

غرشی کرد ، با تمام قدرتش بارید

                    باران بر سنگ می خورد...

                           بر خاک می خورد...

                          بر من می خورد...

همچنان متحیر در بخشش ابر ، باران را دیدم

پس از او پرسیدم...

دلیل بودنت در چیست؟

          و باز هم تکرار همان پاسخ

دلیل بودنم در توست

          پرسیدم چرایش را تو  میگویی؟

گفت که هیچ وقت ندارم

           برو که کارهای سخت می دارم

چه سنگ ها هستند و چه مانع ها

باید آنان را خرد نموده جاری گردم

       راست میگوید ، قدرتی دارد آب

       این بدان معناست ، هدفی دارد آب

پس جاری گشت و بر پای درختی شد روان

درخت را دیدم

        پس از او پرسیدم :

دلیل بودنت در چیست؟

       گفت : در توست

دلیل من هم در توست

      دلیل خورشید با آن همه عظمت

              خاک با آن افتادگی

         ابر با آن بخشش

دلیل آب هم با آن همه قدرت در توست

دلیل من هم در توست

همه عاملیم اینجا برایت

           برای پله پله پیشرفتت

 خورشید را پرسیدی

      من میگویمت...

او به من نور میدهد همچنین گرما را

     خاک را پرسیدی

            او غذا را بر من ارزانی می دارد

    ابر را پرسیدی و باران را

            اینان مرا سیراب میکنند

   و مرا پرسیدی

          خدا داند تمام سعی را میکنم من

        تا تو را خشنود سازم من

      تا به زیر سایه ام آرام گیری تو

    تا که از بار میوه هایم

  زندگی را پیش گیری تو

باز هم هستند

هستند کسانی که برای لحظه لحظه زندگی ات

در تکاپو و  تلاشند ...

                 حرف هایی میزد او

                 حرف هایی سراسر عشق

                            سراسر ایثار

                              سراسر محبت

                                سراسر شور بودن در وجودش بود جاری...

برای که ؟         برای من !

 جوابهایم را گرفتم من

          و یک سوال در ذهنم ماند باقی...

   راه میرفتم...

       به سان خود رسیدم

           از آدم پرسیدم

پس دلیل بودن تو در چیست؟

   پاسخش همراه یک لبخند بود...

گفت...

    دلیل من هم در توست

    دلیل من خدمت بر توست

    دلیل من در شاد دیدن است ، شاد زیستن

    دلیلم شاد کردن نوع بشر ، بی هیچ استثناء

                   حال از هر نوع و هر ایل و تبار

                           هر نژاد و رنگ و پوست

                           حتی دین و تفکر یا جنسیت...

ناگهان ناکجا آبادی پیدا گشت

            افرادی از آنجا بیرون جهیدند

                           حرف آدم را بریدند

         و بردند او را

به قعر تاریکی ناکجا آبادشان

            آدمی میرفت و فریاد می زد

 دلیل رفتنم نیز این است

      میروم تا تو آرام و راحت باز مانی...

   تا تو هستی دلیلی هست

  برای هر چیز دلیلی هست

                    دلیلش هم در توست

     جواب تمام پرسشهایم را گرفتم من

                      دلیل هر چیز را میدانم من

اما همچنان یک پرسش هست باقی...

                                                          چرا؟

چرا بردند او را؟

    هرچه ذهن خود را میکاوم ، نمیابم

                                        جواب را من نمیابم

چرا بردند پس او را؟

  آخر او که بد نبود حرفش

                یا...

شاید امروز جرم شده باشد

       شاد بودن...                   شاد کردن بی هیچ استثناء

   نمی دانم!

     هر صبح که بیدار میشوم از خواب

             خورشید را میبینم

             خاک را

             ابر و باران را

                  و درخت...

   لیکن هیچکس پاسخ را نمیداند

                                                  نمیداند...

       حال پرسش هر روز من این است...

            چرا بردند پس او را؟

حبس ابد در اوج جوونی...

چند روز پیش بود...

چند روز پیش شنیدم که یه زن

یه زن که شوهر داره

بچه داره و فقط ۲۷ سالشه

زندگیش تموم شده

دیگه نمیتونه اونجوری که باید لذت ببره

با بچه هاش باشه...

با شوهرش...

بچه هاشو تربیت کنه...

حکمش حبس ابده...

نمیدونم به چه جرمی

روز ها میاد زندان و کار میکنه

میز ها رو تمیز میکنه

حقوقش هم روزی ۱۲۰۰۰ت هست

شب کارش تموم میشه

میره خونه

تو راه خونه ۹۰۰۰ت از پولشو میده چیپس و پفک برای بچه هاش

بقیه ش هم خرج شیشه میشه...

تو فکرم...

این زن چه آینده ای داره ؟

این بچه ها چی؟

پفک و چیپس؟؟؟

شیشه؟؟؟

چرا براشون میوه نمیخری؟؟؟

چرا خرج چیزای با ارزش نمیکنی؟

چیپس و پفک آینده ی بچه هاتو میسازه یا شیشه؟

یا...      پولی که باید برای آیندشون جمع کنی؟

به خودت بیا...

یه کم به اطرافت نگاه کن...

به چه هدفی زنده ای؟

زندگی کن...

کوشا

به راستی زندگی چیست؟

زندگی چیست؟

زندگی قدرت و مال و منال است؟

آری ، زندگی این است

اما تنها برای تو

برای تو که هیچ نمیدانی

نمیدانی و سخت است دانستن برایت

تو هیچوقت نخواهی دانست آنچیز که خدا کردی چیست

هیچ است

چیزی والا تر از آن نیز هست

فقط کافیست تا چشمانت را باز کنی

تا ببینی آن را که نمیدیدی

آن که هزاران هزار برایش جان دادند

آن که از پول بیشتر است

از قدرت و تاج و تخت نیز بیشتر

و آن فکر است

و آن اعتقاد است

و آن زندگی آزاد است

و آن بی شک آن نیست که تو در دنبال آنی

آخر مگر چند بار میتوان زندگی کرد ؟

چند بار که اینگونه تباه میکنی زندگی شان را؟

او تنها یک بار شانس زیستن را داشت

یک بار میتوانست بخندد

گریه کند

زندگی کند

عاشق شود و آه

که تک تک شان را از او ربودی

مگر او چه میگفت ؟

چه میخواست جز داشتن اعتقادش؟

بدیع ۱۷ ساله چه کرد که سرش را با گرز کوبیدی؟

مونا دختر 16 ساله چه میخواست یا چه کرد؟

جز عشق ورزیدن به کودکان چه داشت که گردنش را بر طناب سپردی؟

ندا را چه میگویی؟

او چه میخواست جز اجازه برای زیستن...

برای آزاد بودن

او را هم کشتی

وقتی گلوله در سینه اش میسوخت چه حسی داشتی؟

صوفیان چه ؟ آنان چه کردند که زندگی را بر آنان زهر نموده ای؟

سنی ها چه گفته اند که اینگونه با آنان رفتار میشود؟

مسیح چه کرد که بر صلیب مصلوبش کردی؟

اسلام چه خواست که پیروانش را کشتی؟

یهود چه اشتباهی را مرتکب شد؟

بهائیان را چرا کشتی و از تحصیل محروم کردی؟

راستی تو کیستی؟

تعصب ؟

بی دینی؟

بی خدایی؟

جهل؟

غرور؟

نمیدانم اما هرکه هستی این را بدان

بدان که خون تمام بیگناهان عالم

از اول لا اول    تا    آخر لا آخر      بر گردن توست...

کوشا

 

نشان لیاقت عشق...

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

نعره زد عشق، که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید، که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت، که از خاک جهان مجبور

خودگری، خودشکنی، خودنگری پیدا شد

خبری رفت زگردون به شبستان ازل

حذرای پرد گیان، پرده دری پیدا شد

آرزو بی خبر از خویش، به آغوش حیات

چشم وا کرد و، جهان دگری پیداشد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر

تا ازین گنبد دیرینه، دری پداشد

 

 

اقبال لاهوری

معاون یا...؟

امروز در مدرسه اتفاق جالبی افتاد.

زنگ اول معاون محترم داخل کلاس شد و اسم دونفر از بچه ها را خواند. یکی از انها داخل کلاس بود و دیگری بیرون. دوستم که اسم او را خوانده بودند بلند شد و به طرف معاون رفت و ساکت کنار او ایستاد. معاون با اخم به او گفت : ۱۰۰۰ت بیمه ت چی شد؟

پسر جیب سمت چپ را گشت و ۱۰۰ت پیدا کرد. با ترس دست در جیب سمت راست برد و ۲۰۰ت پیدا کرد... . رو به معاون کرد و گفت ۳۰۰ت بیشتر ندارم.

چهره ی معاون در هم پیچید! انگار که خبر قتل پدرش را داده باشند و حال قاتل نامرد رو به روی او ایستاده و به او میخندد. دوست بیچاره ی من را قاتل پدر خود فرض نمود و سیلی محکمی نثارش نمود.

این صحنه را که دیدم بی اختیار فریاد زدم : بیا بابااااااااااااااااااا. و ۱۰۰۰ت به طرفش دراز کردم. همین که معاون خواست پول را بگیرد پول را کمی عقب کشیدم! صندلی ها جلویش بودند. روی صندلی ها خم شد تا توانست پول را بگیرد. چپ  چپ نگاهم کرد و شرش را کم کرد.

تمام طول زنگ تفریح معاون در حیاط به دنبال آن یکی که سر کلاس نبود میگشت.

زنگ دوم دوستم از من پرسید : اون ۱۰۰۰ت مال کی بود که دادی ؟  گفتم : مال خودم. چطور؟   گفت : جدی؟؟؟؟ مگه اسم تو رو هم خووووند؟؟؟؟!!

دادگاه کیفری تهران‌امروز شاهد محاکمه مردی بود که آنقدر دخترش را ترسانده بود که در اتفاقی نادر در علم پزشکی دختر بیچاره قلبش ترکید و مرد.

به گزارش وطن‌امروز، در ابتدای این جلسه نماینده دادستان تهران با بسیار فجیع خواندن این جنایت گفت: این قتل یکی از مهیب ترین قتل‌های سال‌های اخیر تهران است. متهم اصلی این پرونده که اکنون در دادگاه حاضر است دختر 11 ساله خود را آنقدر شکنجه کرده که وی دچار ترکیدگی قلب شده است.

وی ادامه داد: این اتفاق 21 آبان ماه 1387 در محله ستارخان تهران رخ داد. در این روز ماموران پلیس از احتمال کشته شدن این دختر توسط پدر خود با خبر شدند.آنها پس از رسیدن به محل متوجه شدند که خانه‌ای که دخترک در آن حبس شده بود، منفجر و این دختر جان خود را از دست داده است.

آنها رضا پدر این دختر را بازداشت و او را به اداره آگاهی انتقال دادند. این مرد که می‌گفت به شیشه اعتیاد دارد و مدتی قبل از مادر مقتول (سارا) جدا شده و حضانت فرزند خود را به عهده گرفته است در جریان بازجویی گفت به خاطر سوءظنی که به دخترش داشته او را به قتل رسانده است. رضا درباره نحوه ارتکاب این جنایت گفت: ابتدا مریم را شکنجه کرده و او را با سیم به بخاری روشن بستم.بعد مقداری نفت روی او ریخته و او را به آتش کشیدم.

با توجه به اعترافات متهم و سایر شواهد و مدارک، ارتکاب این جنایت توسط وی قطعی است و بنده تقاضای صدور مجازات قانونی را برای وی دارم.

سپس دادگاه از مادر مقتول خواست در جایگاه حاضر شود. این زن که می‌گفت پس از مرگ فجیع دخترش دیگر هیچ امیدی به زندگی ندارد و روزو شبش را با غصه و اندوه فراوان می‌گذراند گفت: چرا من نباید بتوانم برای این مرد جنایتکار که اینطور فجیع دختر خود را کشته است از دادگاه تقاضای قصاص کنم؟ حالا که این کار برایم مقدور نیست از قضات استدعا دارم اشد مجازات ممکن را برای این مرد در نظر بگیرند تا وی کمی از جزای کاری که انجام داده را در این دنیا بکشد.

این زن که به شدت می‌گریست ادامه داد: من به خاطر اعتیاد رضا به شیشه از او جدا شدم. رضا بعد از کشیدن شیشه به عالم و ادم مشکوک می‌شد. او من و سارا را آزار می‌داد و زندگی را برایمان زهر ما رساخته بود. من که دیگر زندگی با او برایم امکان‌پذیر نبود از او جدا شدم اما دادگاه با توجه به بالای هفت سال بودن سارا حضانت او را به این مرد داد. سارا هر چندوقت یکبار به دیدن من می‌آمد و با خواهرم دردل می‌کرد. خواهرم به من می‌گفت که سارا از ازارهای پدرش گله می‌کند و می‌گوید پدرش با او به شد ت بدرفتاری می‌کند.
هیات قضات شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران متهم را مجرم شناخته و او را به 12 سال زندان و 10 سال تبعید محکوم کرد.

او گفت، رضا با اسلحه‌ای که دارد تا‌کنون چندین بار سارا را تهدید به قتل کرده است. ما چون دادگاه حضانت سارا را به پدرش داده بود کاری نمی‌توانستیم بکنیم.چند بار با کانون حمایت از کودکان تماس گرفتیم اما آنها گفتند که چون سرپرستی وی به پدرش سپرده شده است کاری نمی‌توانند برای سارا بکنند. من به‌شدت نگران تهدیدهای رضا بودم تا اینکه روز حادثه سارا چند پیامک به خاله‌اش زده و به او گفته بود امروز دیگر پدرش او را خواهد کشت.

وقتی خواهرم این قضیه را به من خبر داد به سرعت به خانه رضا رفتم. در طول مسیر به برادرم زنگ زدم و از او خواستم به کمک ما بیاید، او هم خود را به خانه رضا رساند.به پلیس 110 هم زنگ زدم و ماجرا را به آنها گفته و خواستم هرچه سریع‌تر خود را به محل برسانند.با برادرم به در خانه رسیدیم از داخل سر و صدا میآمد. رضا دم در آمد و با او درگیر شدیم. ما هم صبر کردیم تا پلیس بیاید اما هرچه صبر کردم هیچ ماموری نیامد، حدود 20 دقیقه از تلفن من به پلیس گذشته بود که یکمرتبه صدای انفجار شدیدی از داخل خانه آمد و اتاقی که سارا در آن زندانی شده بود منفجر شد. با ورود به خانه متوجه مرگ سارا شدم. من از پلیس 110 به خاطر این تاخیر زیاد شکایت کردم اما به جایی نرسید. اگر پلیس زودتر می‌آمد یا من از پلیس قطع امید کرده و خودم برای نجات دخترم به داخل می‌رفتم الان سارا زنده بود.

پزشکی قانونی با معاینه جسد گفت سارا قبل از انفجار از ترس دچار ترکیدگی قلب شده و جان خود را از دست داده است.

رئیس دادگاه پس از این اظهارات که با تاسف شدید حاضران در دادگاه همراه شد از متهم خواست به دفاع از خود بپردازد.

متهم با حضور در جایگاه به بیان حرف‌هایی پرداخت که به سختی می‌شد منطق خاصی را در آن پیدا کرد.

رضا ابتدا خود را دارای مشکل روحی خوانده و گفت: من می‌دانستم که عده‌ای از مدت‌ها پیش دارند من و سارا را تعقیب می‌کنند و می‌خواهند زندگی ما را نابود کنند. این گروه یک گروه اینترنتی بود. روز حادثه وقتی سارا به خانه آمد، از او خواستم لپ‌‌تاپش را روشن کند. وقتی او لپ تاپش را درآورد و به اینترنت وصل کرد متوجه عده‌ای شدم که با وصل شدن ما به اینترنت در حال رصد کردن ما هستند. آنها می‌خواستند زندگی دخترم را تباه کنند و سارا هم متوجه این توطئه نبود. برای نجات سارا تصمیم گرفتم او را بکشم.

سارا را با سیم به بخاری بستم و مقداری نفت روی او ریختم.او شروع به جیغ و داد کرد. بعد هم کل اتاق را آغشته به نفت کردم و از او خواستم فریاد بکشد تا دوستان اینترنتی‌اش به کمک او بیایند. از خانه بیرون رفتم که یکمرتبه خانه منفجر شد.

بعد از آن اظهارات، وکلای متهم در جایگاه حاضر شده و گفتند که در نظریه اولیه پزشکی قانونی آمده است که رضا دچار جنون شده و دخترش را به قتل رسانده است، هر چند نظریه دوم بیماری او را رده کرده. آنها از دادگاه خواستند تا یکبار دیگر پزشکی قانونی را مکلف به بررسی وضعیت روحی متهم کند.

اما در پایان هیات قضات شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران متهم را مجرم شناخته و او را به 12 سال زندان و 10 سال تبعید محکوم کرد.

منبع : آفتاب

عشق که بازار بتان جای اوست                      سلسله بر سلسله سودای اوست

گرمی بازار خراب است عشق                        آتش دل های کباب است عشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق                     کای شده مستغرق دریای عشق،

عشق چه و مرتبه ی عشق چیست؟                عاشق و معشوق در این پرده کیست؟

عاشق یک رنگ و حقیقت شناس                    گفت که:ای محو امید و هراس،

نیست به جز عشق در این پرده، كس               اول آخر همه عشق است و بس

شاعر : حافظ

کوچه...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

شاعر : فریدون مشیری

سلام.

ببخشید  این مدت نبودم. خیلیییی سرم شلوغ بود. از صبح ساعت ۸سر کار بودم تا ۴ عصر ۵ هم کلاس

داشتم تا ۱۰ شب. این بود که دیگه نتونستم آپ کنم.

خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید. . .