خطاب به برخی هموطنان زحمتکش...

و خداوند شرافت را آفرید ، معرفت را ، قوه عقل و وجدان را آفرید... تمام آن را به انسان داد تا بتواند از آنها استفاده کرده و به هدف خلقتش برسد. دنیا را زیبا نماید و مردمان را خدمت کند... او را بر زمین فرستاد. زمانی زندگانی نمود و سپس مالکیت پیش آمد ، مرز ها تشکیل یافتند و انسان گفت این مال من و آن از برای تو و هرکس قسمتی برداشت. کشور ها شکل گرفتند و وطن معنا یافت. انسان از برای اشتراک وطن ، هموطن شناخته شد و انسان ها با یکدیگر خواهر و برادر گشتند... تا بدینجا عالیست لیک...    آه...

ممنون هموطن که هرچه خدا به تو بخشید را فراموش کرده ای و هموطن و غیر هموطن ، انسان و غیر انسان نمیشناسی. چشم ها را بسته ای و خود را وسیله ای گردانیده ای برای آزار و اذیت انسانها و هموطنانت... نگرانم... نه برای خودم... چرا که ما را  زین اذیت ها باکی نیست! عقیده ای داریم و بر داشتن آن پا میفشاریم و هر بلایی را متحمل میشویم ، چرا که این یک اعتقاد و باور قلبی ست نه حدس و گمانی بی پایه و اساس... نگرانم برای تو ای هموطن که زندگی خود را با فکر جنگ ، مخالفت ، آزار و اذیت رساندن و اعمالی قبیحانه تباه میکنی و نمیدانی به چه هدف زنده ای... آیا رسالتت در این دنیا این است که مردم را بی دلیل به بند بکشی و زندگی را بر ایشان صعب نمایی؟ آری؟ هدف تو این است از زندگی؟! پس بکوش ، بکوش تا موفق شوی ! خراب کردن آسان است ، خسته نخواهی شد ، ساختن سخت است ، خسته میشوم لیکن دست بر نخواهم داشت...

                               ممنونم ای هموطن برای اینکه به من یاد آوری میکنی به چه هدف زنده ام...

                               زنده ام تا تو را بسازم...

                                                           ( خطاب به برخی هموطنان زحمتکش... )

تا نجویم نمیابم...

چهارشنبه 06/11/90

همه جا در سکوت کامل... من و تنها من در این خانه ی تاریک و ظلمانی بیدارم... همه در خواب و من بیدارم ، همه بیدار و من در خوابم... کی از خواب بیدار خواهم شد و چگونه؟ خدا میداند... نه... از نظر من همه در خوابیم... این دنیا دنیایی نیست که خدا میخواهد... دنیای زیبا را باید در بیداری جست... نه در این کابوس ترسناک... دردناک ترین موضوع آن است که بدانی حقیقتی هست لیک ندادنی چگونه باید به آن دست یافت... میدانم در خوابم و ندانم چگونه باید برخواست از این کابوس دردناک... تا نجویم نمیابم... میجویم تا بیابم چگونه باید برخواست از این... شاید فریاد زدن راهش است... یا سر خود را به دیوار کوفتن... یا شاید هم به انتظار بیداری نشستن... نمیدانم... لیکن نیک میدانم تا نجویم نمیابم...

 

( امیدوارم منظورمو کامل رسونده باشم... )

قدرت تفکر...

از زمانی که قدرت تفکر داشتم فکر اینکه چقدر خوشبختیم و در عین حال چقدر بدبخت و ذلیل تمام ذهنم را فرا گرفته بود .

این همه مخلوقات کوچک و بزرگ که ما در آنها گم میشویم فقط و فقط برای ما خلق شده جز خودمان را  که برای خود خلق نموده.

تمام نعماتی که به ما عطا فرموده نشانه ای از لطف و محبت اوست. او آنقدر به ما محبت میکند که برخی اوقات خودمان را گم میکنیم.

او با اینهمه قدرت و عظمت اینگونه محبت میکند و ما با این ضعف و حقارت نه تنها شکر گزارش نیستیم و او را از یاد برده ایم بلکه با بنده هایش به دشمنی برخواستیم.

حال بیاید در طبیعت زیباییش نگاهی کنیم. چه میبینیم؟ قناری و دیگر پرندگان بی هیچ چشم داشتی از کسی صدای زیبایشان را به همه ارزانی میدارند.

حال ما چه؟ تا اطمینان حاصل نشود که در کار ما سودی کلان نهفته است دست به آن کار نخواهیم زد.

گرگ ، گرگ را نمیدرد و شیر به شیر حمله نمیکند. ما از حیوانات کمتریم؟

هر روز با نقشه ای جدید از خواب بر می خیزیم. نقشه ای که یا به کلاه برداری مربوط است و یا به ارث برادر را خوردن ، یا به قتل مربوط است و یا به بی گناهی را زندان انداختن.

ما در کجای کاریم؟ این چیزیست که خداوند میخواهد؟

خدایا ممنون اما من این قوه ی عقل را نمیخواهم. تمام موجودات این کره خاکی بی عقل و تفکرند جز ما. همین قوه تفکرمان ما را از بقیه جدا و متمایز کرده و ما را اشرف مخلوقات میکند.اما انگار همین هم باعث بدبختی و فلاکت ما شده

. خدایا نمیخواهم نا شکری کنم اما فکر کنم ما طرز استفاده اش را ندانیم و با استفاده از آن دنیایمان را نابود سازیم. پس نبودش صد هزار بار بهتر از بودنش.

خدایا من از تو یاری ات را میخواهم. هر چیز که لازم داشته ام دارم. هر چیز که بتوانم با آن انسان شوم. یاری ام کن تا با ابزار هایی که داده ای آنچه که تو میخواهی شوم.

تو که هیچوقت بد بنده ات را نمیخواهی...


نویسنده متن : خودم ( کوشا کریمی )