ارزش زندگی

 
روزي مردي جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه اي را كه در دريا در حال غرق شد...ن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناك بود كه همه فكر مي كردند هر دوي آنها غرق مي شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بين صخره ها تكه تكه خواهند شد. ولي آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمي پسرك را به نزديك ترين صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتي كه هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد كرد و گفت: «از اينكه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختي متشكرم» مرد در جواب گفت: «احتياجي به تشكر نيست. فقط سعي كن طوري زندگي كني كه زندگيت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

در بند آزادی...

بگشای آن دو چشمت را

تا ببینی این دنیا

من انسانم و تو نیز هم!

پس مشکلت در چیست؟

کارشان چیست؟

آخر جرمشان چیست؟

به خدا ، به خدا این حقشان نیست

چشمت باز کن انسان

ببین این زنان

این مردان که دورند ز فرزندان خویش

این زن یا مرد که روز عید

روز جشن و روز شادی

نیستش در پیش همسر

نیستش در پیش فرزند

در پشت میله هاست اسیر

آزادیش به زنجیر

ناعادلانه زنجیری که تو بافته ای

آن که به دام انداز عدالت است

و شرافت و ایمان

لیکن در اوج اسارت

در میان این چهار دیوار محکم

آزادند و تویی در اسارت

اسارت این جهالت

آزار دادی همسران را

به گریه انداختی فرزندان را

نمایان ساختی ایمانشان را

خود را سوزاندی و روشن ساختی

شرافت ، ایمان و اعتقادشان را

آری...

آنان در بندند و آزاد

و تو آزادی و در بند...

موسیقی ذهن را آرام میکند...

 موسیقی ذهن را آرام میکند... این را هزاران بار گفته ام... آرامش ذهن بدن را راحت میکند و حسی بینظیر به تو میبخشد... آه... من برده ی موسیقی ام... به ارتقای روحم کمکی شایان مینماید و مرا از افکاری که همیشه در ذهنم رژه میروند و مرا توانی برای مبارزه با آنها نیست دور میکند... شاید تنها راه فرار از فکر های من موسیقی ست... آری موسیقی ست که مرا انسان میکند و به من روح میبخشد... تمام این حرف ها را برای او نه یک بار و نه صدبار تکرار کردم و هیچ اثر نداشت... او دیوانه بود و مرا درک نمیکرد نه من... نه یک بار و نه صد بار از او خواهش کردم که در هنگام موسیقی گوش دادن مزاحم نشو... نه یک بار و نه صد بار پاسخش این بود "هیچوقت این موسیقی گوش دادنت تمام نخواهد شد" و با اشک از اتاق موسیقی بیرون میرفت... حسم را برهم میزد و مدتی میگذشت تا دوباره آن حس را بازیابم... این امر مرا بسیار عصبانی میکرد... دقایقی پیش باز به اتاق موسیقی آمد و باز شروع به خواهش و التجا نمود که دست از گوش دادن این موسیقی بردارم... با داد و فریاد میگفت که سه سال است فقط کارم شده موسیقی گوش دادن... زن و بچه ام را ول کرده ام و در این اتاق به گوش دادن یک قطعه موسیقی آن هم نه یک بار و نه صد بار پرداخته ام! اما آخر من این موسیقی را دوست دارم... موسیقی به من آرامش میدهد... ذهن را آرام میکند... موسیقی ست که مرا انسان میکند...! صدایش غیر قابل تحمل مینمود و جدای از آن بر صدای موسیقی غالب میشد به حدی که دیگر نمیشد صدای آن موسیقی دلنشین را شنید و این بسیار مرا عصبانی کرد... از جا برخواستم و گلوی او را فشردم تا صدای موسیقی را بهتر بشنوم... پس از چند لحظه صدایش قطع شد و من توانستم بعد از مدتی دوباره حسم را به دست آورده و به شنیدن موسیقی دلخواهم مشغول شوم... موسیقی ذهنم را آرام میکند و مرا انسان میسازد... این را نه یکبار و نه صد بار تکرار کرده ام...

نظر یادتون نره هاااااا...!

خطاب به برخی هموطنان زحمتکش...

و خداوند شرافت را آفرید ، معرفت را ، قوه عقل و وجدان را آفرید... تمام آن را به انسان داد تا بتواند از آنها استفاده کرده و به هدف خلقتش برسد. دنیا را زیبا نماید و مردمان را خدمت کند... او را بر زمین فرستاد. زمانی زندگانی نمود و سپس مالکیت پیش آمد ، مرز ها تشکیل یافتند و انسان گفت این مال من و آن از برای تو و هرکس قسمتی برداشت. کشور ها شکل گرفتند و وطن معنا یافت. انسان از برای اشتراک وطن ، هموطن شناخته شد و انسان ها با یکدیگر خواهر و برادر گشتند... تا بدینجا عالیست لیک...    آه...

ممنون هموطن که هرچه خدا به تو بخشید را فراموش کرده ای و هموطن و غیر هموطن ، انسان و غیر انسان نمیشناسی. چشم ها را بسته ای و خود را وسیله ای گردانیده ای برای آزار و اذیت انسانها و هموطنانت... نگرانم... نه برای خودم... چرا که ما را  زین اذیت ها باکی نیست! عقیده ای داریم و بر داشتن آن پا میفشاریم و هر بلایی را متحمل میشویم ، چرا که این یک اعتقاد و باور قلبی ست نه حدس و گمانی بی پایه و اساس... نگرانم برای تو ای هموطن که زندگی خود را با فکر جنگ ، مخالفت ، آزار و اذیت رساندن و اعمالی قبیحانه تباه میکنی و نمیدانی به چه هدف زنده ای... آیا رسالتت در این دنیا این است که مردم را بی دلیل به بند بکشی و زندگی را بر ایشان صعب نمایی؟ آری؟ هدف تو این است از زندگی؟! پس بکوش ، بکوش تا موفق شوی ! خراب کردن آسان است ، خسته نخواهی شد ، ساختن سخت است ، خسته میشوم لیکن دست بر نخواهم داشت...

                               ممنونم ای هموطن برای اینکه به من یاد آوری میکنی به چه هدف زنده ام...

                               زنده ام تا تو را بسازم...

                                                           ( خطاب به برخی هموطنان زحمتکش... )

تا نجویم نمیابم...

چهارشنبه 06/11/90

همه جا در سکوت کامل... من و تنها من در این خانه ی تاریک و ظلمانی بیدارم... همه در خواب و من بیدارم ، همه بیدار و من در خوابم... کی از خواب بیدار خواهم شد و چگونه؟ خدا میداند... نه... از نظر من همه در خوابیم... این دنیا دنیایی نیست که خدا میخواهد... دنیای زیبا را باید در بیداری جست... نه در این کابوس ترسناک... دردناک ترین موضوع آن است که بدانی حقیقتی هست لیک ندادنی چگونه باید به آن دست یافت... میدانم در خوابم و ندانم چگونه باید برخواست از این کابوس دردناک... تا نجویم نمیابم... میجویم تا بیابم چگونه باید برخواست از این... شاید فریاد زدن راهش است... یا سر خود را به دیوار کوفتن... یا شاید هم به انتظار بیداری نشستن... نمیدانم... لیکن نیک میدانم تا نجویم نمیابم...

 

( امیدوارم منظورمو کامل رسونده باشم... )

چشمای درشت ، مظلوم و قشنگ...

27/10/90

میدونید ترس چیه؟ ترس چیزیه که من امروز تجربه کردم... . چند دقیقه ای بیشتر از اومدن من از مدرسه نمیگذره. تو راه خونه پسری رو دیدم که از 50 متری بدجوری توجه منو به خودش جلب کرد. قیافه خیلی عجیبی داشت. قدی حدود ۷۰-۶۰ سانت داشت.سرش کاملا کچل بود. صورتی برافروخته و سرخ. بذارید واضح تر بگم. به سرخ ترین صورتی که تا به حال دیدید فکر کنید... حالا اون رو در 16 ضرب کنید! اجزای صورتش به طرز عجیبی نا هماهنگ و کج بود... یه برامدگی خشنی هم سمت راست پیشونیش دیده میشد...چشمای درشت ، مظلوم و قشنگی داشت. بی نهایت مضطرب بود ، همش دور و بر خودش رو نگاه میکرد و بی وقفه سطل دسته دار کوچیکی که داخلش یه پارچه خیس و چرک افتاده بود رو تکون میداد...

وقتی از جلوش رد شدم نتونستم به اون خیره نشم... نمیدونم چرا اما خیلی ازش ترسیدم... متاسفم اما دست خودم نبود. حتی 1لحظه یادم رفت از کجا دارم میام و توی کدوم خیابونم... به اینده ی اون پسر فکر کردم و اینکه قراره در آینده چه نقشی رو داشته باشه و رسالتش توی این دنیا چیه...؟ مغز کوچیک من برای این سوالای بزرگ جوابی نداشت...

ما همان جمع پراکنده...

ما همان جمع پراکنده...

( سروده نیما یوشیج با صدای فریدون مشیری )

لینک دانلود

بهار مرگ...

خنکای نسیم

               صورتم در دست اوست...

  هوای پاک بهاری

                    بوستان دلم را امید کاری میکند

    درختان نو گشته اند...

قامت ز برف پاک

  نم نم باران       و من...

                              پیش میروم

انتهای راه ست

 اینجا پایان سرماست

  پایان مصیبت های بی رحم...

          ستیز های من...

  در اینجا زیبایی معنا دارد

            آرامش

           اطمینان

سکوت پاکی حکم فرماست

 و من همچنان قدم بر میدارم...

میروم به سوی نور

                        زیبایی

                             خدا

    خدا نزدیک است...

          میبینمش

          چه زیباست خدا...

  میخواهم فریاد زنم

         دوستت دااارم خدایا

  لیکن این حرم سکوت پاک مانع میشود

آه چه لذتی دارد...

    بدانی زمستان زندگی

                                   به سر آمده

   و بهار مرگ تو را به انتظار نشسته

             اینجا آغاز زندگیست

                                       سلام مرگ...

 

کوشا

کثیف دوست داشتنی...

لعنت بر تو

ای کثیف دوست داشتنی

   بر تو ای ریسمان زندگی ، لعنت

در دل از تو تنفر دارم

     تو را دوست میدارم

چرا که زندگی

 هستی ام

 وابسته بر توست

تو را میخواهم

  که باشم

   برای زندگی میخواهمت

       نه زندگی را برایت

لعنت بر کسانی که تو

   ای کثیف

خدایشانی

   مغزشان پر از بوی تو

 دستشان چرکین

    چشمشان کور

   آه لعنت بر ایشان

               لعنت بر تو

 

شاعر : کوشا

من عاشق ایرانم...

من عاشق ایرانم...

میدونید چرا ؟ چون کشوریه که تماما به فکر مردم و شغلشون هست...

دائما داره اشتغال زایی میکنه... خدا را شکر نمیذاره مردم یه لحظه بیکار باشن...

سریع یه نقشی بهشون میدن تا بیکار نمونن...    مثلا نمونه اش همین داماد خودمون ( البته که ما هیچوقت اونو بیکار ندیدیم... ) اما مثکه اونا دیده بودن ، برای همین یه سری انسان خیر خواه دور هم جمع شدن تا برای دامادمون اشتغال زایی کنن. خلاصه چون دیدن فعلا زندانها خالی شده و زندان بان ها هم بیکارن تصمیم گرفته شد که اونو بندازن زندان تا با یه تیر هم اون نقش زندانی بودن رو خوب یاد بگیره و بیکار نباشه و هم زندان بان ها و باز جو ها سرشون یه کم شلوغ تر بشه...   اما یه مشکل وجود داشت...  هرکس که زندان میوفته باید جرمی رو مرتکب شده باشه... این مشکل هم به یاری آقای بی عدالتی حل شد و جرم داماد ما شد اعتقادات و داشتن دینی که در ایران ( همون کشور اشتغال زا ) فعلا در اقلیت هستن... اینم جور شد...    خدا رو شکر از امروز ظهر داماد ما به مدت 10ماه سر کار رفت... ( البته بگم که بیکار های دیگری هم مثل داماد ما پیدا شد که اونا هم خدا رو شکر سر کار 10 ماهه رفتن... )

فقط من خیلی دوس دارم بدونم ملاک این آقایون برای تشخیص بیکاری چیه !    شغل ؟ ( که ماشالله همشون داشتن)

هدفشونم از تک تک قدم هایی که بر میداشتن آبادی و پیشرفت ایران بود...

آخه واقعا چرا ؟!