موفق شدم...

سلام.

چند هفته هست که دارم به تشکیل یه کلاس برای جوانان آینده فکر میکنم و مثل مرغ سر کنده دور

خودم میچرخیدم تا اینکه امروز اولین جلسه اش رو با موفقیت کااااااامل تموم کردم.  

فکر نمیکردم بتونم به این راحتی چنین کلاسی رو تشکیل بدم چون من و شاگردام هم سن هستیم...

دعا کنید بتونم تا آخرش موفق باشم...

دفتر مشق...

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

اینم شد زندگی؟؟؟

آخه اینم شد زندگی که بشینیم یه گوشه و حسرت روزای خوش قدیم رو بخوریم ؟

منتظر کی هستیم که بیاد و وظیفه ما رو انجام بده؟   منتظر کی هستیم که بیاد و شب بخوابیم ، صبح بیدار بشیم ببینیم دنیا عوض شده و شده همونطوری که ما میخوایم ؟

یا ما از این دنیا و وضعیت راضی هستیم یا نیستیم.

اگه راضی هستیم که هیچ...   پس دیگه حق حسرت خوردن و ناراحت بودن رو نداریم.

و اما اگر ناراضی هستیم از این همه جنگ و آشوب و آشفتگی... ناراضی هستیم  پس باید به فکر تغییر باشیم. این تغییر میتونه از یک فرد شروع بشه و به کل عالم برسه. فقط چند چیز لازمه... 1. هدف. 2. ایمان به هدف. 3. اراده و اعتماد به نفس. 4. ابزارهای لازم برای این تغییر.*

با این یک جا نشستن ها و حسرت خوردن ها به جایی نخواهیم رسید...

نه به اینکه توی خونه بشینیم و نه به اینکه بریم توی خیابون و جون با ارزشمون رو فدا کنیم. دنیا به زنده ی ما خیلی بیشتر نیاز داره. اگه یه کم فکر کنیم و چشمامون رو باز کنیم راه های بهتری رو جلوی پامون میبینیم که تا دیروز از وجودش خبر نداشتیم...

 

نویسنده : خودم ( کوشا کریمی )

 

 

*  ( اگه واقعا مایلید که دنیای آشفتمون رو به آرامش برسونیم و ابزارهای لازم رو میخواهید یه ایمیل به من بزنین تا براتون بگم )

قصّاب خانه ی بشریّت

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.



اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

 

احمد شاملو

با من بمان

شهریار قنبری   (  با من بمان  )   دانلود کنید لذت ببرید...

لینک دانلود

می دانی چرا مستی سر خوشی است؟

می دانی چرا مستی سر خوشی است؟
چون در آن حالت غیر از آنی که هستی.جدا و تنها از همه تعلقاتی که روزی آنها را به هستی خود چنان پیوند داده بودی که حتی تصورش را هم نمی کردی که بتوانی بدون بودنشان هست باشی.
همیشه مستی از می و جام و ساقی و ساغر نیست .یک وقتی مستی از مستی است و یا وقتی مستی ازنیستی است و یا گاهی مستی از مستی یار است .اما مستی از هستی را تجربه کرده ای ؟هستی به معنای بودن واقعی دربی زمانی و بی مکانی مادی و ظاهری؟در فضایی که گذشته و حال و آینده معنا ندارد،ازلی و ابدی است؟
اگر گوشه خلوتی یافتی که بتوانی در آن به نقطه روشنی دروجودت که تو را به آن حقیقت مطلق می پیوندد دست یابی آن خلوت راچون کعبه طواف کن وآن حالت راسجده شکر بجا آورکه خانه دوست آنجاست.
تکیه بردیوارسیمانی کرم رنگی که سرمایش پشت کمرت را بلرزه می آورد در فضایی که سکوت است و فقط زوزه شعله کوچک بخاری گازی کنار سلول بطور مداوم به گوش می رسد در حالی که تنهای تنها بدون هیچ دغدغه و فکری نشسته ای و می نویسی بخاطرت می گذرد که اینجا همان جایی است که حضرت یوسف رسم بندگی را در نهایت جمال به رخ جهانیان تاباند، حضرت رب اعلی رسم عاشقی را در نهایت شجاعت در وجود عالم نقش زد و حضرت بهاالله رسم خدمت را به نهایت محبت در روح امکان به ودیعه گذاشت .
طول سلول را قدم می زنی و ذکر می خوانی و باور داری که ذره ذره هوای این اتاق و تک تک آجرهای آن آوای این ذکر ها را از سالیان دور به خاطر دارند.
وقتی سرمستان هستی بندگی ،آنرا در هنگامه جان دادن عاشقانه بر زبان می آوردند تا به برکت آن خدمت ابدی امروز این حرمت نصیب تو شود که در هستی بودن، مست شوی .
اگر چشمهایت را ببندی ،صدای قدمهای استوار و نفسهای پر تسلیم انیس را می شنوی وقتی در حجره ای در میدان تیر باران سر تا پا اطاعت محض شد تا امر مولایش را بجان بر آورده نماید.نگاههای عمیق طاهره را می بینی وقتی در باغ کلانتر به دستان ظلم بر این عالم کم کم بی فروغ میشد .رقص روح قدوس را در میدان بار فروش بابل در هنگام تکه تکه شدن و سوختن بدنش در میان شعله های آتش تحسین می کنی . صدای فخر کردن زنجیر قره کهر را بر گردن جمال مبارک می شنوی .بوسه منا بر طناب دار را احساس می کنی .اینجا جایی است که زمان و مکان در آن معنا ندارد . هستی زنده، است که ازلی و ابدی است.و تو در آن هستی مستی .
حالا اگر گوشهایت را هم بر همه صداها ببندی و همه درهای قلبت را باز کنی بوی خون سیدالشهدا را استشمام می کنی وگرمای ظهر دشت کربلا را احساس می کنی .جراحت زخمهای مسیح بر صلیب را به جان می خری . درد دندان شکسته رسول خدا را در دهانت فخر می کنی . ناله های نوح را سروش هاتف غیب می یابی و صبر ایوب را آب چشمه کوثر .هستی اینجاست ،جایی که تو مست می شوی از هستی کسانی که نور قلوب سرمستان عالم از کرامت مستی ایشان می درخشد.و هست می شوی از نیروی عظیمی که کریمانه تو را به این مستی آورد و می خوانی :
"حب تو ناری است مشتعل و اجساد عباد حطبی یابس .حطب را به مقاربت نار کجا قراری و استقراری ماند مگر آنکه عنایت قدیمت قدمی بردارد و علم بردا و سلاما برافرازد تا قلم قدرت بر لوح منیر دل رقم حبت نگارد وذلک من فضلک یعطیه من تشا من عبادک."


نویسنده : رها ( زندانی بهائی )
7/9/88
شیراز

سیر تکاملی دختران در طول تاریخ ایران ( طنز )

سال 1230 : مرد:دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…..

زن:آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید!نا محرم که تو خونمون نبود.حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!

مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش….

بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.


سال 1280:مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟

می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها!

مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت

بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال1330:مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کٍونم

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کٍونی

بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال1380:مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار ها که خیلی کم پارچه اسراف می کنن!) بری بیرون؟ می کشمت. منتو رومی کشم

زن: ای آقا. چی کار به کارش داری. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).

مرد: مناینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نهنهنمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره


سال1400:زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه

بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !!

نویسنده : حسین وکیلی زارچ

منبع : http://www.moshaverjavan.blogfa.com

ای ساربان......... ای کاروان

ای ساربان......... ای کاروان

لیلای من..........کجا می برید

با بردن ............ لیلای من

جان و دله مرا میبرید

ای ساربان.........کجا می روید

لیلای من.......... چرا میبرید

در بستن

 پیمان ما

تها گواه ما شد خدا

تا این جهان

بر پا بود*

**این عشق ما بماند به جا**

**ای ساربان ...........کجا می روی **

******لیلای من ............چرا میبرید******

****تمامی دینم به دنیای فالی ****

***شراره ی عشقی***

**که شد زندگانی **

*به یاد یاری *

خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی

خوشا زندگانی

***********همیشه خدایا

محبت دلها

به دلها بماند

بسان دله ما ***********

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نم خوانی

از این غم چه حالم نم دانی

پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم را

 ببینو برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستیم را

 بچینو برو

که هستم من ان تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته

ای ساربان......... ای کاروان

لیلای من..........کجا می برید

با بردن ............ لیلای من

جان و دله مرا میبرید

ای ساربان.........کجا می روید

لیلای من.......... چرا میبرید

 

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالـش

21mccqr.jpg



خوشا شیراز و وضع بی‌مثالـش    خداوندا نـگـه دار از زوالـش 


ز رکـن آباد ما صد لوحش اللـه      کـه عمر خضر می‌بخشد زلالش


میان جـعـفرآباد و مـصـلا              عـبیرآمیز می‌آید شـمالـش


به شیراز آی و فیض روح قدسی    بـجوی از مردم صاحب کمالش 


کـه نام قند مـصری برد آن جا        کـه شیرینان ندادند انفعالـش 


صبا زان لولی شنگول سرمست   چه داری آگهی چون است حالش    

                                 

گر آن شیرین پسر خونـم بریزد     دلا چون شیر مادر کن حلالـش


مـکـن از خواب بیدارم خدا را         که دارم خلوتی خوش با خیالش 


چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر   نـکردی شـکر ایام وصالـش


شاعر : حافظ

قدرت تفکر...

از زمانی که قدرت تفکر داشتم فکر اینکه چقدر خوشبختیم و در عین حال چقدر بدبخت و ذلیل تمام ذهنم را فرا گرفته بود .

این همه مخلوقات کوچک و بزرگ که ما در آنها گم میشویم فقط و فقط برای ما خلق شده جز خودمان را  که برای خود خلق نموده.

تمام نعماتی که به ما عطا فرموده نشانه ای از لطف و محبت اوست. او آنقدر به ما محبت میکند که برخی اوقات خودمان را گم میکنیم.

او با اینهمه قدرت و عظمت اینگونه محبت میکند و ما با این ضعف و حقارت نه تنها شکر گزارش نیستیم و او را از یاد برده ایم بلکه با بنده هایش به دشمنی برخواستیم.

حال بیاید در طبیعت زیباییش نگاهی کنیم. چه میبینیم؟ قناری و دیگر پرندگان بی هیچ چشم داشتی از کسی صدای زیبایشان را به همه ارزانی میدارند.

حال ما چه؟ تا اطمینان حاصل نشود که در کار ما سودی کلان نهفته است دست به آن کار نخواهیم زد.

گرگ ، گرگ را نمیدرد و شیر به شیر حمله نمیکند. ما از حیوانات کمتریم؟

هر روز با نقشه ای جدید از خواب بر می خیزیم. نقشه ای که یا به کلاه برداری مربوط است و یا به ارث برادر را خوردن ، یا به قتل مربوط است و یا به بی گناهی را زندان انداختن.

ما در کجای کاریم؟ این چیزیست که خداوند میخواهد؟

خدایا ممنون اما من این قوه ی عقل را نمیخواهم. تمام موجودات این کره خاکی بی عقل و تفکرند جز ما. همین قوه تفکرمان ما را از بقیه جدا و متمایز کرده و ما را اشرف مخلوقات میکند.اما انگار همین هم باعث بدبختی و فلاکت ما شده

. خدایا نمیخواهم نا شکری کنم اما فکر کنم ما طرز استفاده اش را ندانیم و با استفاده از آن دنیایمان را نابود سازیم. پس نبودش صد هزار بار بهتر از بودنش.

خدایا من از تو یاری ات را میخواهم. هر چیز که لازم داشته ام دارم. هر چیز که بتوانم با آن انسان شوم. یاری ام کن تا با ابزار هایی که داده ای آنچه که تو میخواهی شوم.

تو که هیچوقت بد بنده ات را نمیخواهی...


نویسنده متن : خودم ( کوشا کریمی )